بعضی وقت ها از بزرگ شدن خودم می ترسم! وقتی می بینم برای وارد شدن به دنیای بزرگا نیاز به قاطی شدن تو بازی اونارو دارم! دوست دارم همیشه بچه ی گستاخی باشم! نه بچه ای که نشانی از بزرگی داشته باشه و نه بزرگی که درکودکی خودجا مونده باشه! بچه ی گستاخی که آگاهانه بدونه کی نیاز به بزرگ شدن داره و کی فراری از بزرگ شدن! دوباره یاده شازده کوچولو افتادم: این آدم بزرگها خیلی خیلی عجیبا !
سلام بچه کجایی؟
یعنی باید به این نوشتت فقط گفت آفرین....میدونی...از اون ته مهای وجودم گفتی و نوشتی.
ایول....
منم دوس ندارم بزرگ شم ...چون هرچی بزرگتر می شم
می بینم چقدر همه چی با تصوراتم فرق داره ... چقدر آدما چند رنگن... چقدر همه فقط و فقط به فکر خودشونن و منافعشون و مواظبن که مبادا ثانیه ای بخوان کاری غیر از منافع خودشون انجام بدن... هرکی بگه نه ... یه تظاهر تو خالی بیش نیس( البته که استثنا همه جا هست ..زیادی بدبین شدم ;) ) ..... همیشه میگم خوش بحال بچه ها که اینقدر بی خبرن از همه چی و آزاد آزادن ...بیخیال ،بی فکر .... تو دنیای خودشونن ...اکثرانم کل دنیا رو ۲ تا می بینن ...
آخر از همه یادت نره تو خودت یکی از اون استثناها به حساب میای ... لااقل اگه واسه همه همه نباشه ..واسه عده ای خاص هستی ...قدر خودتو بدون..
ایول زدی به خال!!
درد ناکیش به اینه که سنگینیش رو شونه هات احساس بشه!